|
كار ما شايد اين است كه در افسون گل شناور باشيم
خوابی دیدم ... خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم. بر پهنه اسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد. در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم. یکی متعلق به من دیگری متعلق به خدا. وقتی اخرین صحنه در مقابلم برق زد. به پشت سر و به جای پا های روی شن نگاه کردم. متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام. فقط یک جفت پا روی شن بوده است. همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است. این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم: خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود. ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟ خدا پاسخ داد: بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت. ((اگر در ازمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در اغوشم حمل می کردم))
چه ذوقي داشت پر دادن قاصدكهاي بازيگوش تو وسوسه های بي بنياد باد امسال هر چه قاصدك پر دادم بي خبر برگشتند. ....تنها خيال تو بود که تو هجوم باد پرپر مي زد
در انتظار چیستی؟؟؟ اینجا هنوز تاریکی ست... تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبختی خواهی نگریست وقتی دریچه مسدود است...
بي تو دلتنگي به چشمانم سماجت مي كند
آه!که چقدر فاصله ی ما دور است
سهم من از شب که پيدا نيست
جدایی امروز سالهاست که از آنروزهای سر درگم خاطرات ميگذرد آنچه را در گذشته گفته بودم ازيادبرده و بآنچه گفت وفادار نماند... گردش چشمان رنگ پريده اش قدم زار روياهاوانديشه هايش و در انديشه نيزداستان ما... داستان عشقی که نه آغازی داشت نه فرجامی پايان پذيرفت... و با اولين رخسار حقيقت به بن بستی تاريک و ظلمانی منتهی گرديد. آنگاه با سردی قطره اشک حس کرديم هر دو در گذشته فريب خورده ايم و تنها راه ما وداع از همديگر بود...
چه درد آلود و وحشتناک نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود دریغ و درد هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود چه بود این تیر بی رحم از کجاآمد که غمگین باغ بی آواز ما را باز در این محرومی و عریانی پاییز بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد از آن تنها و تنها قمری محزون خوشخوان نیز چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد نمی خواهم ، نمی آید مرا باور و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ بدم می آید از این زندگی دیگر بسی پیغامها سوگند ها دادم خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر که زنهار،ای خدا ای داور ای دادار تو را هم با تو سوگند ،آی مبادا راست باشد این خبر ،زنهار تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز و نفشرده است هرگز پنجه ی بغضی گلویت را نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد خداوندا،خداوندا به هر چه نیک و نیکی،هر چه اشک گرم و آه سرد تو کاری کن نباشد راست همین،تنها تو میدانی چه باید کرد نمی دانم،اگر خون من او را بکار آید دریغی نیست تو کاری کن بتوانم ببینم زنده ماندست او و بینم باز هست و باز خندان است خوش ،بر روی دشمن هم و بینم باز گشوده در به روی دوست نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او... الا یا هر چه زین جنبنده ای ، جانی ، جمادی یا نبات از تو سپهر و آن همه اختر زمین و و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از تو سلام دردمندی هست و سوگندی و زنهاری الا یا هر چه هستِ کائنات از تو به تو سوگند دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن و باور می کنم - بی شک - همه پیغمبرانت را مبادا راست باشد این خبر ،زنهار مکن ، مپسند این ، مگذار ببین ، آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد پس از عمری ،همین یک آرزو ، یک خواست همین یک بار می خواهد ببین ، غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید خداوندا ، به حق هر چه مردانند ببین ، یک مرد می گرید........ چه سود اما ، دریغ و درد در این تاریکنای کور بی روزن در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است همه دارایی ما،دولت ما،نور ما، چشم و چراغ ما برفت از دست دریغا آن پریشا دخت شعر آذمیزادان نهان شد رفت، از این نفرین شده ، مسکین خراب آباد دریغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند آن آزاده،آن آزاد دریغا آن پریشادخت نهان شد در تجیر ابرهای خاک و اکنون آسمانها را ز چشم اختران دور دست شعر به خاک او نثاری هست ،هر شب ،پاک مهدی اخوان ثالث
روزي اگر از چشمهايت رو بگردانم، در هجرانت چشم هايم باران عشق مي بارند مي بارند و مي بارند تا اين سوي ناچيزي هم که مانده است را هم از دست بدهند و در سياهي دنياي خود جز نقش روي ماه تو در عالم خيال تصور نکنند تو کجايي که دور از تو دل شکسته ام حتي طاقت آهي را ندارد و من که در غم عشقت مي سوزم از حريم حرم پاک اين دل که آشيانه عشق توست پاسباني ميکنم تا در آن جز انديشه عشق پاکت هيچ جاي نگيرد سينه تنگم مالا مال اندوهي تلخ است در ميان سينه ام سوزشي احساس ميکنم گويي اين دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم مي رسد وتنم را از عشق مي سوزاند سراپا همچون ديوانه اي گم کرده ره به دنبال درهاي عشق مي گردم تو مي داني اين درهاي فنا شدن کجاست؟ مي خواهم در راه عشقت فنا شوم و نابود گردم... دل من خداي مهرباني هاي توست کاش باز هم بتوانم تو را ببينم...
سلام دوستای گل و مهربونم ممنون از نطرات زیباتون ببخشید من که نمی تونم زیاد بیام نت آخه مدرسه میرم موقع امتحانات نیم ترم هستش قربون همتون بشم که اینقدر لطف میکنید و منو با نظراتون شرمنده میکنید دوشتون دالم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آسمان ابری نيست ، تو در کدامين نگاه دزدانه من سردی تپش های تنم را حس کردی ؟ من سردم ، دستم را بگير ...! به خدايمان قسم ٫ بودنم کمرنگيش نهايت سردی توست ...! میمانم ، غيبتم نشانه نبودنم نيست ...!
دل شکسته چه وسوسه های غلیظی میان من وتو نشسته است ... چه آوازهای عاشقانه ای که هنوز از گلویم بر نخواسته است ... چه کلماتی که هنوز نامه نشده و همچنان در سراشیبی انگشتانم جا خوش کرده اند ...
یک روز آنقدر جادو می شوم که خود را در آغوش اقیانوس های فرسوده می بینم و روز دیگر آنقدر شاعرم که گنجشگهای یتیم در بیت های شعرم لانه می کنند و روز بعد آنقدر تنها که ... از خیابان های بی درخت می گذرم و برای پنچره هایی که هنوز بازند غزل می خوانم و شعر های دلتنگی ام را روی شیشه های مه گرفته ی اتاقم می نویسم در شب های بی چراغ دستم را به سوی ماه دراز می کنم چشمهایت را باز کن تا زیباترین نقاشی جهان را ببینم ...
تازمزمه مرگ امانش دادی تن خاک حقیر بود و جانش دادی
دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست هزار عرصه برای پریدنم تنگ است اسیرم خاکم و پرواز سر نوشتم بود فرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است چگونه سر کند اینجا ترانه خود را دلی که با تپش عشق او هماهنگ است؟ هزار چشمه فریاد در دلم جوشید چگونه راه بجوید که روبروسنگ است مرا به زاویه باغ عشق مهمان کن در این هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است
|
About![]()
آسمان ابری نيست ، تو در کدامين نگاه دزدانه من سردی تپش های تنم را حس کردی ؟
Home
|